|
ما همه معتقديم كه ما ايرانيا خيلي مردم خوب و متمدن و بافرهنگ هستيم و لنگه ما تو هيچ جاي دنيا پيدا نميشه .شايدم همين طور باشه و راس راسي لنگه ما پيدا نشه .تمدن و فرهنگ ما بيش از پنج هزار سال سابقه درخشان تاريخي داره . تو اين خيابون ما حالا نزديك ده ساله كه هر ساله شهرداري تو اسفند ماه صد ها اصله درخت ميكاره كه فضاي سبز درست كنه اما به ده روز نميكشه كه بچه ها كه از مدرسه دارند ميرند خونشون همه اين درختا را ميشكنند و اغلب اونا رو از ريشه در ميارند و با هاش همديگه رو ميزنند .ازاين بد تر يه روز بيچاره اين باغبونا شهرداري يه تعدادي گل رز تو خيابون تو يه باغچه كاشتند ساعت سه بعد از ظهر داشتم ميرفتم خونه ديدم يه آقاي محترم با دو پسرش و يه دخترش كه حجاب هم داشت بوته هاي رز را از زمين در آوردند و بردند تو خونشون تا توي باغچه خودشون بكارند . جل الخالق كه چه مردومون خوبي داريم و چه مردمون خوبي هستيم پدر كه اينجور باشه بچه هاشم اونجور ميشند و نميفهمند درخت چه نعمتيه و اونو از ريشه در ميارند يا از بيخ ميشكنند .يه روز رفتم در مدرسه اين بچه ها تا به مديرشون بگم به دانش آموزانت فوايد درخت رو بگو و سفارش كن درختا را نشكنند ديدم در مدرسه نوشته " مدرسه قطعه كوچكي از بهشت است كه خداوند به زمين عطا فرموده " حالا اينا رو ميگيم جوونند و بچه اند و پدر و مادرشون بهشون اون چيزايي كه بايد ياد نداده اند .تو اين خيابونا مردمي كه رانندگي ميكنند نديده ايد چطور ميخواند از هم و دو جلو بزنند و از چراغ قرمز رد بشند و حق تقدم يه عابر پياده رو محال است رعايت كنند و اگه حرفي بزني چه اراجيفي بار آدم ميكنند .اگه پشت چراغ قرمز باشي تا سبز نشده و اون ور زرد شده صد تا بوق ميزنند . من هميشه خيلي به صدقه دادن و كمك به نيازمندان و ريختن پول تو صندوقهاي صدقات اعتقاد داشته و دارم و معتقدم كه اگه در راه خدا باشه ثواب زيادي داره اما يه دوستي دارم كه يه روز ميگفت : ردپای فقر برچهره کودکان قسمت فسانه است آورده اند كه چون كار بقراط حكيم در حكمت بالا گرفت و حكمت خود را در سراسر عالم پراكنده ساخت گوشه نشيني اختيار و در غاري تنها نشست .و روزگار ميگذرانيد تا اينكه پادشاه وقت بيمار شد و طبيبان از درمانش عاجز ماندند .پس براي بقراط پيغام فرستاد و او را بخواند اما بقراط امتناع نمود و نيامد .وزير خود را فرستاد تا مگر به احترام او بيايد .چون وزير برفت او را ديد در غاري خانه نموده و و لباس و غذاي خود از گياهان ساخته .وزير از او خواهش كرد .بقراط گفت : من از سر مخالطت با مردمان برخاسته ام و عزلت اختيار كرده ام و من بعد گرد پادشاهان نخواهم گشت . وزير هر چند جهد كرد بقراط التفاتي ننمود .وزير برنجيد و گفت :
این مرد میتواند چشماشو از حدقه بیرون بیاورد .چون بیکار بود و نتوانست کاری گیر بیاورد با نمایش این کار برای مردم در خیابانها و گرفتن پول امرار معاش میکند . پزشکان گفته اند اینکار ممکن است سر انجام به کوری او منجر شود سقراط حكيم دانشمند بزرگ يوناني همسري بنام گزان تيپ داشته است و اين زن از آن تيپ ها بوده كه واقعا گزان يعني گزنده بوده است .روزي سقراط جلو خانه خود نشسته بود و همسرش از بالا و از ميان پنجره با سطل داشت آب روي سرش ميريخت .مرد رهگذري از او پرسيد استاد چرا روي سر شما آب ميريزند
سقراط گفت : چيزي نيست همسرم عادت داره اول مثل رعد و برق سرم داد بزنه و وقتي از صدا رس او دور ميشم مثل ابر بر سرم ميبارد . و روزي سقراط داشت براي شاگردانش موعظه ميكرد و ميگفت با تربيت كردن زنها ميتوان چيز ها از آنها بدست آورد كه براي زندگي بسيار مفيد است و زن خوب بسيار براي مرد مفيد و الهام بخش ميباشد. يكي از شاگردانش به سقراط گفت تو كه جنين عقيده اي داري چرا بجاي اينكه كار خود را با گزان تيپ يكسره كني با او سازگاري ميكني و از او جدا نميشوي ؟ سقراط گفت آنانكه ميخواهند سوار كار ماهري شوند ميكوشند تا اسبهاي سركش و چموش را براي سواري و رام كردن و به زير ران آوردن انتخاب كنند زيرا وقتي در خود توانايي رام كردن اسبان چموش را ديدند اطمينان پيدا ميكنند كه اسبهاي ديگر را ميتوانند به آساني رام كنند و به اين علت است كه منهم با آگاهي از خوي ناهنجار همسرم گزان تيپ او را به همسري گرفتم تا با تحمل ناهنجاري هاي او تحمل نا هنجاري هاي محيط زندگيم را تمرين كنم و در اجتماع آماده باشم تا با طبايع سركش و لجوج بسازم و كنار بيايم اين زبان چون سنگ و هم آهن وش است گویند بایزید گفت : اگر نکیر و منکر در قبر مرا پرسند پروردگار تو کیست ؟ به آنها میگویم از من میپرسید ؟. از پروردگار من سوال کنید که بنده تو کیست ؟ ----------------- یکی بایزید را گفت دل صافی کن تا با تو سخنی بگویم .شیخ گفت سی سال است از حق تعالی صافی میخواهم هنوز نیافته ام .یک ساعته برای تو دل صافی از کجا آورم . انوشيروان عادل (خسرو اول ) خسرو انوشيروان در سال ۵۳۱ ميلادي به جاي پدرش قباد پادشاه شد .خسرو انوش از همون اول كاري كرد كه مردم مالياتاشونو به موقع و كامل بدن و تكليف خودشونو بدونند و بهمين جهت لقب انوشيروان عادل به خودش داد از ايشون پرسيدند ميخواي چيكار كني فرمودند من خودم به تنهايي ظلم ميكنم و اصلا هم شوخي نميكرد و مقصودش اين بود اجازه نميدم ديگران و دور و بريام ظلم كنند و اين حق را فقط براي خودش محفوظ داشته بود و واضح است كه اگه خودش هم ظلم نميكرد كه ديگه بايد پادشاهي رو ميذاشت در كوزه و آبشو ميخورد هر چند اين حرف خيلي رو ميخواد اما اگه درست فكر كنيم ميبينيم كار درست و عين عدالت بوده و همه شاهان بايد جلو خسرو انوش لنگ بندازند و بگند تا حالا پادشاهي به عدالت او نديده اند چون اگه حكومتي بتونه ترتيبي بده كه ماموران بي انصافش دست از سر كچل مردم وردارند و فقط به اجراي قوانين بپردازن حتي اگه اين قوانين ظالمانه باشه اونوقت مردم چه آسايشي خواهند داشت و شاه هم كه هر چند هم ظالم باشه خودشو با هر كور و كچلي كه طرف نميكنه و بنابراين صابونش به تن اشراف و درباريان و دور و ورياش ميخوره كه اين هم در كل مايه رفاه رعيت است حالا فهميديد جان كلام آن فرمايش حكيمانه كجاست ايشان فرموده اند هر جا بنا باشه ظلمي بشه يا كسي چاپيده بشه خودم زحمتشو ميكشم و اگر گاهي ماموري پيدا ميشد كه به اين حرفا گوش نميداد خسرو انوش عادل دستور ميداد پوستشو قلفتي بكنند و تو پوستش كاه بكنند تا مايه عبرت ديگرون بشه اينه كه اين پادشاه به حق به انوشيروان عادل معروف شد . بعضیا میگند انوش با زور و ایجاد وحشت و با استفاده از سازمان جاسوسی که داشت مردم را وادار میکرد حرف دهنشونو بفهمند و بجای انوشیروان ظالم بگند انوشیروان عادل .اما اگه به این سادگی بود پادشاهای دیگه هم همین کار رو میکردند و همشون لقب عادل و کبیر داشتند ميدانيم كه انسان تنها از جسم مادي به وجود نيامده ودر ساختار ذاتي او عناصر ديگري نظير روح و روان نيز بكار رفته است و هر كدام از آنها جهت ادامه حيات و بقاي خود به گونه اي خاص از محيط خود كسب انرژي مينمايد
كالبد مادي از طريق محيط مادي و از ماديات كره خاكي اين انرژي را به اشكال گوناگون و از غذا هاي مختلف بدست مياورد و پس از پايان حيات در مدت كوتاهي تمام عناصر آن به طبيعت باز گشته و عملا ميتوان گفت هيچ تغييري در كره زمين با آمدن و رفتن انسانها ايجاد نميشود اما كسب انرژي در مورد روح و روان آدمي با جسم مادي انسان فرق ميكند و همان طور كه ميدانيم روح از ماده نيست و از عالم ديگري به جسم ميايد و تا زمان معيني به ماده شكل ميدهد روح انسان نميتواند انرژي خود را از ماده اي كه با آن تركيب شده دريافت كند و در هر زمان كه بخواهد از از مواد موجود استفاده كند و به بدن انرژي لازم را برساند بلكه زمان و مكانهاي خاصي براي اين عمل بايد وجود داشته باشد يكي از بهترين زمانها وقتي است كه جسم مادي به خواب ميرود و روح به سادگي ميتواند از جسم فاصله بگيرد و خود را به عالمي برساند كه روز اول از آنجا به سوي ما فرستاده شده است و در آن محيط كسب انرژي نمايد و يكي از مهمترين دلايل خواب بشر همين است و چنانچه فردي نتواند به مدت طولاني بخوابد روح وي بعلت از دست دادن انرژي و سياله هاي روحي دگرگون شده و حالت عصيان و لجام گسيختگي در آن پديدار خواهد شد و تا زماني كه نتواند بخوابد اين حالت در وي تشديد و و تا حدي كه حالت جنون و حتي مرگ در انسان رخ خواهد داد و روح جسم را ترك و به محيط خود براي كسب انرژي باز خواهد گشت علاوه بر اينكه روح ميتواند انرژي لازم را در زمان خواب از قدرتهاي الهي و كيهاني كسب كند كه خارج از بعد مادي است در زمان بيداري هم ميشود قدرتهاي روحي و سيالات آنرا تقويت كرد چون روح هر فرد ميتواند به گونه اي خاص از آنچه در محيط مادي در پيرامون آن ميگذرد تا حدي انرژي كسب نمايد
در ادبيات و اشعار فارسى رويهم رفته زنان در پس پرده ماندهاند و با اينکه هيچ شاعر بلندپايه در کشور ما نيست که در آخر ديوانش چند غزل زيبا درج نشده باشد، با اين همه در اين غزلها معلوم نيست روی سخن با کيست. پس از آنکه چند بيت از اين غزلها و يا حتى چند غزل پشت سر هم خوانده شد يکباره معلوم ميگردد که در اين اشعار خطاب شاعر هميشه به زنى يا دختری نيست و ناچار چرت خواننده پاره ميشود. همچنين عشقى که در اين غزلها مطرح ميشود بيشتر عشق عرفانى است و مخاطب آنچنان جنبۀ مجرد دارد که نمیشود با زنان واقعى تطبيق کرد. زنان ايران در نتيجۀ فرمان سرنوشت که ايران را پيوسته آشفته و دستخوش تاخت و تاز و مردم آن را دچار حوادث ناگوار گوناگون خواسته، در طول قرنها ظاهراً موجوداتى ناتوان و تابع فرمان مردان بودهاند، مردانى که رويهم رفته کمتر توانستهاند از مرزهای کشور آنچنان که شايد و بايد پاسداری کنند و بيگانه را از رخنه در حريم کشور مانع شوند. درست است که زنان در حرمسرا، اسير هوسها و بىبند و باریهای مردان بودند ولى نبايد فراموش کرد که با همۀ دست درازيها که به سرزمين ما شده اگر هنوز فرهنگ ايرانى و راه و رسم زندگى اين کشور کهن تا اندازهای پايدار مانده، مرد ايرانى بايد سپاسگزار زنان ايرانى باشد. اگر عرب و ترک و تاتار باروهای شهرهای ايران را در هم شکستند و شهرها را ويران کردند و مردان را از دم شمشير گذراندند، آن گروه از زنان که زنده ماندند، اسير شدند و در درون خانههای فاتحان روش زندگى ايرانى و زبان گفتگو و آئين خانهداری و آماده کردن غذاهای ملى را به فرزندان خود و در نتيجه به نسلهای آينده آموختند، نوروز و مهرگان و سده را جشن گرفتند، و کودکان ايرانى را با اينکه مردی عرب يا مغولى فرمانروای شهر و شهرستان بوده است، ايرانى بار آوردند مردان غالباً در دربار امرای بيگانه راه و رسم زندگانى و سخن گفتن و حتى رخت و ريخت بيگانه را میپذيرفتند. ولى در همان حال زنان ايران زندگى سنتى را ادامه میدادند. زنان اسير ايرانى يعنى زنانى که در رديف غنائم جنگى از خانههای مردم کشيده شده به عنوان ارمغان برای بزرگان بيگانه برده میشدند. در حرمسراها و خانههای آنان روش زندگى ايرانى را به غارتگران ياد میدادند و از مرد بيابانگردی که تاراج و کشتار را عبادت میدانست، انسان واقعى میساختند. فرق ميان دو برادر عرب يعنى مأمون و امين که مادر اولى ايرانى و دومى عرب بوده آشکار و جالب است و تاثير فرهنگ ايرانى را در مأمون ثابت میکند. زن ايرانى قرنها در کنج خانه وظائفى را که جامعۀ آن روز بر عهدهشان گذاشته بوده انجام داد ولى هنگامی که درهای حرمسراها نيم باز شد و به آنان اجازه داده شد که در سرنوشت کشور مداخله کنند در فداکاری پای کمى از مردان نداشتند. در جنگ چالدران که بدبختانه ايرانيان شکست خوردند، فردای روزی که سلطان سليم پادشاه عثمانى به تماشای ميدان جنگ آمد از بزرگان سپاه ترک خواست که سرکردههای اسير شدۀ ايرانى را به حضورش بياورند، امرای ترک گفتند که از سران سپاه کسى اسير نشده. سلطان گفت آيا همه مانند پادشاهشان فرار کردند؟ گفتند نه! همه جنگيد ند و کشته شدند و سپس پادشاه عثمانى را بالای سر افسران مرده ايران بردند… سلطان سليم با همۀ سنگدلى که داشت از ديدن کشتههای جوان مردانى که جان خود را در راه دفاع از آب و خاک فدا کرده بودند متأثر شد و گفت دريغ که اين دليران جانباز در راه خدمت به کسى کشته شدند که ياران خود را در ميدان رها کرده و خود جان سالم از صحنۀ جنگ بدر برده است. سپس وی را به گوشهای از دشت چالدران بردند و آنجا زنان زرهپوش ايرانى را به وى نشان دادند که تا آخرين نفس جنگيده و با شمشيرهای شکسته و تن خونآلود در گوشۀ ميدان بىجان افتاده بودند و معلوم شد که در سپاه ايران زنان هم در جنگ شرکت کرده و جان خود را در راه دفاع از زاد و بوم از دست داده بودند. يکى از زنان شاه اسمعيل که گويا نامش تاجلى خانم بوده تمام روز را در ميدان جنگ حاضر بوده و شمشير میزده و سپس در پايان روز چون لشگر ايران دچار آشفتگى شد ناچار ميدان جنگ را ترک کرد و تک و تنها به تبريز رفت و خود را به شاه اسماعيل رسانده، شاه به وی گفت جنگ کار تو نيست و اگر بار ديگر در جنگ شرکت کنى بى شک ترا خواهم کشت: در کار گلاب و گل حکم ازلى اين شد |